مسافر كوچولو و سیمرغ

خداوند میگذارد سختیهای زندگی را تجربه كنیم تا درسهایی بیاموزیم كه در هیچ شرایط دیگری نمیتوانستیم یاد بگیریم

 و من برایت  وفاداری و رفاقت آرزو میکنم

برایت آرزو میکنم که رها باشی...

برایت   راستی و درستی میطلبم

بخصوص برایت آرزو میکنم که یکرنگ باشی...ظاهر و باطن...

* * * * * * * * * *

دوستت دارم ! نه به خاطر آنچه که هستی ...،بلکه به خاطر آنچه که هستم وقتیکه با توام!


نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت 1391 ساعت 10:55 ق.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |

 

همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویی
چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویی؟!
به كسی جمال خود را ننموده‏یی و بینم
همه جا به هر زبانی، بود از تو گفت و گویی!
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویی!
به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مویم
شده‏ام ز ناله، نالی، شده‏ام ز مویه، مویی
همه خوشدل این كه مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم كه چنگی بزنم به تار مویی!

......

....


 


نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ساعت 08:01 ب.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |



صدای تاریکم، تنها سکوت را صدا می‌زند و تکیه‌گاه ام، سایه‌ای است که
 سالها حضورش را در شبانه قدم زدن‌های تنهایی خویش دوش به دوش احساس کرده ام....

*******

بعضی وقتا چیزی مینویسی فقط برای یه نفر،
اما دلت میگیره وقتی یادت میافته که هرکسی ممکنه بخونه جز اون یه نفر...


*****************
به مناسبت شهادت بانوی بزرگ اسلام:
فاطمه فاطمه است

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1391 ساعت 06:45 ب.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |

 

آی فرشته كه روزی دوستم بودی بلند شو دستم را بگیر و راه را نشانم بده

 كه سفره پهن است و مهمانی است مبادا كه دیر شود...

 بیا برویم... من تشنه ام ! خورشید میخواهم...

میگویند هر كس جرعه ای نور بنوشد عاشق میشود....

 

***********

دوست من اگر امروز دستان تب كرده ام را نگیری و با من قدم نزنی

برایم كتاب نخری....

هوایم را نداشته باشی... 

فردا باید به احترامم یك دقیقه سكوت كنی

 

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین 1391 ساعت 08:05 ق.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |

دوست یعنی :
كسی كه وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی تو زندگیت كم باشه .
دوست یعنی :
اون جمله های ساده و بی منظوری كه میگی , خیالت راحته كه ازش سؤ تعبیری
نمیشه .
... ... دوست یعنی :
یه دل اضافه داشتن برای اینكه بدونی هر بار که دلت میگیره یه دل دیگه هم دلتنگ
غمت میشه .
دوست یعنی :
یه وقت اضافه . . . یعنی تو همیشه عزیزی حتی تو وقت اضافه .
دوست یعنی :
تنهایی هامو میسپرم به دستت چون شك ندارم که میفهمیش .
دوست یعنی :
یه راه دو طرفه , یه قدم من یه قدم تو . . . اما بدون شمارش و بدون حساب و بدون
كتاب .
دوست یعنی :
من از داشتنت سربلندم نه سر بزیرو شرمنده .



ار دوستی که منو بخاطر خودش بخواد نه خودم بیزارم............
از دوستای که همیشه ازم توقع دازن بیزارم.............




نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1391 ساعت 11:58 ق.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |



این روزها، آن‌قدر متوقعم که حتی جمعه‌ای اگر زنده باشم و بیایید، گله می‌کنم از شما،

خیلی جدی شاکی می‌شوم ازتان که این همه سال نبودید. این جمعه‌ها، گاهی

می‌نشینم و گوشه سجاده کز می‌کنم و مثل دختربچه‌های سه - چهارساله بغض

می‌کنم و لب ورمی‌چینم. نه این‌که حرف برای گفتن نداشته باشم، نه، نمی‌توانم با شما

 حرف بزنم. همیشه تند عبور می‌کنم از شما، ‌چون تا می‌آیم چیزی بگویم، حرف‌هام پر از

گله و شکایت می‌شود. بعد اصلاً منصرف می‌شوم از گفتن‌شان. گله‌مندم. اشکالی دارد؟

 اشکالی دارد یک آدم با همه خطاهاش، با همه سیاهی‌هاش، با همه کوتاهی‌ها و

کم‌کاری‌هاش، از شما گله داشته باشد؟ آقا اصلاً من بد، من منتظر نیستم، مأموم

نیستم، محبّ نیستم. آدم‌حسابی نیستم... شما چرا رها کردید ما را رفتید؟ ما مستحق

بودیم بی‌شما بمانیم، قبول، ما دست شما را رها کردیم، قبول. اما از شماها، ‌از خانواده

 شما بعید بود توی عصر اصالت ماده، عصر اصالتِ بشرِ مادّی، اصالتِ لذّت، عصر اصالت

تکنولوژی، اصالتِ اطلاعات،... عصر اصالتِ همه‌چیز به جز خدا، ما را بی‌امام رها کنید.

شما چرا توی این شلوغ‌بازار نیامدید بگردید پیدایمان کنید؟ ما گم شده‌ایم آقا. ما گم

شده‌ایم..


خوشا به حال زمان که صاحبش تویی.........

پ.ن:
زیبا نوشت های  خانوم دکترروستا



میان دل مشغله هایم گم شده ام اما دلم برای هوایت همیشه بیکار است..........

خدانوشت:  دلم برای خلوت هایمان  تنگ شده ... بغض دارم................

گرچه بندگی نبود اما دلخوشی بود واسم اضطراب هاش ........................

پ.ن:سم


نوشته شده در جمعه 18 فروردین 1391 ساعت 10:34 ق.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |

 

 

عشق كار نازكان نرم نیست

عشق كار پهلوان است ای پسر!

................................................

اگه آدما نمیتونستن پهلوان بشن خدا بار امانت رو روی شونه هاشون نمیذاشت... پهلوان شدن "نوچه" میطلبد اونی كه عاشق میشه و شكست میخوره نوچه تره....عرش خداوند سنگینه واسه ساخته شدن باید شكست خورد

 


نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین 1391 ساعت 10:45 ق.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .
ما همه آفتاب گردانیم . اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ؛ دیگر آفتاب گردان نیست
آفتاب گردان کاشف معدن صبح است وبا سیاهی نسبت ندارد .
این ها را گل آفتابگردان به من گفت ومن تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت .
آفتابگردان به من گفت : "وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد مطمئن است که او خورشید را پیداخواهد کرد" .
آفتابگردان هیچ چیز را با خورشید اشتباه نمی گیرد ؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد .
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد .

 او همه زندگی اش را وفق نور می کند ، در نور به دنیا می آید و در نور می میرد . نور می خورد و نور می زاید .
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است . آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا . بدون آفتاب ، آفتابگردان می میرد؛ بدون خدا انسان . "
آفتابگردان گفت : " روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد ، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی ، دیگر " تویی " نمی ماند . و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم ، تو فاصله ها را چطور پر می کنی ؟ "
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد . گفتگوی من و آفتابگردان نا تمام ماند . زیرا که او در آفتاب غرق شده بود .
جلو رفتم بوییدمش ، بوی خورشید می داد . تب داشت و عاشق بود . خداحافظی کردم ، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت : " نام آفتابگردان همه را یاد آفتاب می اندازد ، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت ؟

نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند 1390 ساعت 11:28 ق.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |

 

 پرنده، هی پرنده‌ی بی‌پروا!
در پی آن فوج گمشده بر مه آشیانه مساز!
من ساختم، باد آمد و همه‌ی رویاها را با خود برد ...

من، همین منِ ساده ...   
برای یکبار برخاستن
هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام!

علی صلحی


نوشته شده در شنبه 20 اسفند 1390 ساعت 12:49 ب.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |

برای غم انگیز ترین لحظاتم آوازی بخوان....

خیلی وقت است که سازم کوک نیست


نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390 ساعت 09:41 ق.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |

 

هر از گاهی همانند طفلی قدردان،
 خراشهای عشق خدا را به خودت نشان بده ؛
 خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند!

 


نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند 1390 ساعت 02:30 ب.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |

 

این موشک رو یه شب که خیلی گرفته بودم ، گلی واسم ساخت... اون شب توی نمازخونه خوابگاه کلی خندیدیم هجدهم اسفند 1388 .... یادش به خیر

*******************************************

گلی خیلی دوست داریم رفیق....  بودنت گرامی باد!

22 بهمن  ... تولدت مبارک عزیزم....


نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1390 ساعت 10:13 ق.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |

 

وقتی میگویی "ما"

عاشقانه ایست که میتواند به اندازه ی یک دیوان معنی داشته باشد!

همان "ما"یی که از یکی شدن "تو" و "او" ست!

*********************************

تک تک اتفاقهای زندگیت برایم زیباست....

سیمرغ عزیز "پیوند آسمانیت را با خوشبخت ترین مرد دنیا" با تموم قلبم تبریک میگم.


نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390 ساعت 06:21 ب.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |

 

سر تا پای‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شوم‌ قد یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یك‌ خانه، یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یك‌ كوه، یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛ یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاك‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغییر كند.
وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكی‌ كه‌ با بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند. من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده. من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام. حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد.
اما اگر این‌ خاك، این‌ خاك‌ برگزیده، خاكی‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاكی‌ كه‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همین‌ طور خاك‌ باقی‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ كُنت‌ تُراباً. بگوید: ای‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
این‌ وحشتناك‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ كه‌ یك‌ آدم‌ می‌تواند بگوید. یعنی‌ این‌ كه‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! یعنی‌ این‌ كه...
خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را كه‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید.                 (عرفان)


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 02:43 ب.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |

الهی به تو پناه میبرم از سختیها  و ناگواریها و حوادث روزگار

و از تو میخواهم هراسناک و بیگانه نکنی برایم همدمهایم را

(قسمتی از دعای روز شنبه)

**************************************

توی این غربت پر هول و هراس

دارم عین ماهیا جون میکنم

خسته ام از تظاهر ایستادگی

جای دندون هزار گرگ به تنم

.....

مسافر نوشت: رضا صادقی گوش میدم....

                     صداش منو میبره به روزایی که...

                     کاش میتونستم که....

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 05:57 ب.ظ توسط مهندس کوچولو . نظرات |


Design By : Pichak